دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد،
كارون ز چشمه خشكيد
البرز لب فرو بست
حتا دماوند هم،
آتشفشان ندارد
ديو سياه در بند،
آسان رهيد و بگريخت
رستم در اين هياهو،
گرز گران ندارد
روز وداع خورشيد،
زاينده رود خشكيد
زيرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد
بر نام پارس دريا،
نامي دگر نهادند
گويي كه آرش ما،
تير و كمان ندارد
درياي مازنيها،
بر كام ديگران شد
نادر زخاك برخيز،
ميهن جوان ندارد
دارا كجاي كاري؟
دزدان سرزمينت
بر بيستون نويسند؛
اينجا خدا ندارد!
آئيم داد خواهي،
فريادمان بلند است
اما چه سود اينجا،
نوشيروان ندارد
كو آن حكيم توسي،
شهنامهاي سرايد
شايد كه شاعر ما،
ديگر بيان ندارد
هرگز نخواب كوروش،
اي مهر آريايي
بي نام تو وطن نيز،
نام و نشان ندارد
" ممنون از مهتاب عزيزم"
شاید بی دلیل
و یا فقط برای دلخوشی خودم . . .
خسته ام از این بی دلیلی و ندیده شدن.
چهار آبان ۱۳۷۸
چهار آبان ۱۳۷۹
...
...
...
چهار آبان ۱۳۸۸
و امروز پنجم آبان ۱۳۸۸ ...
شرمندهام از فراموشي نابهنگامم
و قلبم كه نميدانم، پس از اين فراموشي چگونه آرام ميشود؟
در يازدهمين سال نبودنت، نميدانم چه شد كه فراموشت كردم؟
نه، صبر كن...
تو نميخواستي به يادت باشم، كه اين گونه شد...
شايد آن قدر شرمنده حضورم بودهاي كه حتا حاضر نشدي
ديروز را برايم " پ. د. ر. ي. " كني...
نميدانم، چيست كه ميخواهد خفهام كند؟
دلتنگي نداشتنت يا احساس گناه از فراموشيام !
نميدانم سردم است يا ...
پردهي تار مقابل چشمانم را با حسرت ميزدايم
شايد ببخشيام،
حتا ميترسم از يادآوري چهارم آبان هفتاد و هفت و عقربههاي ساعتي
كه دوشنبهها را برايم به نحسي بديمني تبديل كرد...
...
"مرگ پايان كبوتر نيست..."
دلم میخواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمیکردند
کمر بر قتل یکدیگر نمیبستند
مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمیجستند
از این خون ریختنها، فتنهها پرهيز ميكردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز ميكردند.
"فريدون مشيري"
اين بار از تو هم خالي ميشوم
خستهام از انتظار و از نبودنهاي گاه و بيگاهت،
ديدي بالاخره راهمان از هم جدا شد...
اين بار خداحافظيام را با تلخي گريز ناپذيري ميگويم،
ولي ميدانم دلتنگت ميشوم.
دلتنگ چشمها، لبخند و قلب مهربانت همان طور كه اكنونم...
مراقب خودت باش،
براي هميشه...
. . .
نگران هرز بودنم نباش
من
همین جا
پشت همین ثانیه های بی چراغ
می ایستم
تا تو
دوباره
سبز شوی.
"مجتبی کیانی"
ولي، من هم آدمم مثل تو ...
اگر وزنش هم کنی،
به راحتي مي فهمي؛
هر روز سنگین تر از روز گذشته می شود
خسته ام از این همه تکرار
تكرار مكرراتي كه هيچ گاه پاياني ندارد
بازوانم ديگر تحمل حملش را ندارند...
عمرم را كه روزي سرمايهاي بود براي نفس كشيدنم، حراج كردم
زندگيام حراج شد، در روزگاري كه من مردهام و تو به جاي من نفس ميكشي...
و اين بار من چشم گشودم... ميان اين همه آشوب و فتنه.
...
و من در ميان اين غربت،مردهاي بيش نيستم...
دستانم را بگير، اگر ميتواني.
ده سال از زمانی که رفتی....
از زمانی که لبخند برای همیشه جایش را به بغضی در گلويم داد.
نمیدانم، میدانی یا نه؟
که با رفتنت بغض گلویم را ابدی کردی.
که زمان با رفتنت بعد از ده سال هم چنان درجا می زند،
و در لحظهي وداع غريبانه منتظر توست.
كه چشمهايم با رفتنت تيره و تار شدند.
تا تو برگردي . . .
نميدانم، ميداني يا نه؟
كه بغض گلويم هر روز از روز پيش بزرگتر ميشود.
كه غروب براي هميشه جانشين طلوع خورشيد شد.
كه پائيز يار ديرينهي فصلهايم شد و بهار غريبهاي ناآشنا.
دانستن اينها برايت ديگر چه فرقي دارد؟
نميدانم...
اي كاش بودي تا لااقل بعد از ده سال بغض گلويم ...
نميدانم، اگر برميگشتي ديگر مجالي براي خالي شدن پيدا ميكرد؟
اصلا چه فرقي ميكند؟
حال كه تو ده سال است رفتهاي، تنهاي تنها..............
دستانت را به من بده
پاهایت را در اختیار جاده بگذار
جاده هنوز ادامه دارد......
گوش کن
صدای نفس هایم را می شنوی؟
من مسافرم.
برای همیشه،
پیراهن لحظه هایم را به تن این جاده دوخته اند.
نه هنوز زود است
برای باز کردن چشمانت
اینجا فقط من هستم و تو....
و جاده ای بی انتها...
صدای قدم هایم را می شنوی؟
من مسافرم.
اطلسیهای باغچهی مادربزرگ هم این را می دانستند.
انگار ماهیهای حوض آن خانهی قدیمی به گوششان رسانده بودند.
رد نگاهم را بگیر تا برسی به نقطهی آغازمان...
یادت هست؟
.....
نه صبر کن ؛
چشمانت تاب دیدن ندارند.
ولی صبر کن،
گوش هایت که توان شنیدن دارند.
دستانت را به من بده، گرمای آن را براي شبهاي سرد قلبم كه
تو كوهي از يخ بر آن سوار كرده بودي، ميخواهم.
سنگ چين باغچهي مادربزرگ يادت هست؟
همانجا كه احساسمان در هم گره خورد را ميگويم.
به سبزي برگهاي درخت بيد همان باغچه قسم كه....
چشمانت را باز كن . . .
من هنوز همانم
همان مسافر . . .

