چهار آبان ۱۳۷۸
چهار آبان ۱۳۷۹
...
...
...
چهار آبان ۱۳۸۸
و امروز پنجم آبان ۱۳۸۸ ...
شرمندهام از فراموشي نابهنگامم
و قلبم كه نميدانم، پس از اين فراموشي چگونه آرام ميشود؟
در يازدهمين سال نبودنت، نميدانم چه شد كه فراموشت كردم؟
نه، صبر كن...
تو نميخواستي به يادت باشم، كه اين گونه شد...
شايد آن قدر شرمنده حضورم بودهاي كه حتا حاضر نشدي
ديروز را برايم " پ. د. ر. ي. " كني...
نميدانم، چيست كه ميخواهد خفهام كند؟
دلتنگي نداشتنت يا احساس گناه از فراموشيام !
نميدانم سردم است يا ...
پردهي تار مقابل چشمانم را با حسرت ميزدايم
شايد ببخشيام،
حتا ميترسم از يادآوري چهارم آبان هفتاد و هفت و عقربههاي ساعتي
كه دوشنبهها را برايم به نحسي بديمني تبديل كرد...
...
"مرگ پايان كبوتر نيست..."
دلم میخواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمیکردند
کمر بر قتل یکدیگر نمیبستند
مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمیجستند
از این خون ریختنها، فتنهها پرهيز ميكردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز ميكردند.
"فريدون مشيري"
اين بار از تو هم خالي ميشوم
خستهام از انتظار و از نبودنهاي گاه و بيگاهت،
ديدي بالاخره راهمان از هم جدا شد...
اين بار خداحافظيام را با تلخي گريز ناپذيري ميگويم،
ولي ميدانم دلتنگت ميشوم.
دلتنگ چشمها، لبخند و قلب مهربانت همان طور كه اكنونم...
مراقب خودت باش،
براي هميشه...
. . .
نگران هرز بودنم نباش
من
همین جا
پشت همین ثانیه های بی چراغ
می ایستم
تا تو
دوباره
سبز شوی.
"مجتبی کیانی"
ولي، من هم آدمم مثل تو ...
اگر وزنش هم کنی،
به راحتي مي فهمي؛
هر روز سنگین تر از روز گذشته می شود
خسته ام از این همه تکرار
تكرار مكرراتي كه هيچ گاه پاياني ندارد
بازوانم ديگر تحمل حملش را ندارند...
عمرم را كه روزي سرمايهاي بود براي نفس كشيدنم، حراج كردم
زندگيام حراج شد، در روزگاري كه من مردهام و تو به جاي من نفس ميكشي...
و اين بار من چشم گشودم... ميان اين همه آشوب و فتنه.
...
و من در ميان اين غربت،مردهاي بيش نيستم...
دستانم را بگير، اگر ميتواني.
ده سال از زمانی که رفتی....
از زمانی که لبخند برای همیشه جایش را به بغضی در گلويم داد.
نمیدانم، میدانی یا نه؟
که با رفتنت بغض گلویم را ابدی کردی.
که زمان با رفتنت بعد از ده سال هم چنان درجا می زند،
و در لحظهي وداع غريبانه منتظر توست.
كه چشمهايم با رفتنت تيره و تار شدند.
تا تو برگردي . . .
نميدانم، ميداني يا نه؟
كه بغض گلويم هر روز از روز پيش بزرگتر ميشود.
كه غروب براي هميشه جانشين طلوع خورشيد شد.
كه پائيز يار ديرينهي فصلهايم شد و بهار غريبهاي ناآشنا.
دانستن اينها برايت ديگر چه فرقي دارد؟
نميدانم...
اي كاش بودي تا لااقل بعد از ده سال بغض گلويم ...
نميدانم، اگر برميگشتي ديگر مجالي براي خالي شدن پيدا ميكرد؟
اصلا چه فرقي ميكند؟
حال كه تو ده سال است رفتهاي، تنهاي تنها..............
دستانت را به من بده
پاهایت را در اختیار جاده بگذار
جاده هنوز ادامه دارد......
گوش کن
صدای نفس هایم را می شنوی؟
من مسافرم.
برای همیشه،
پیراهن لحظه هایم را به تن این جاده دوخته اند.
نه هنوز زود است
برای باز کردن چشمانت
اینجا فقط من هستم و تو....
و جاده ای بی انتها...
صدای قدم هایم را می شنوی؟
من مسافرم.
اطلسیهای باغچهی مادربزرگ هم این را می دانستند.
انگار ماهیهای حوض آن خانهی قدیمی به گوششان رسانده بودند.
رد نگاهم را بگیر تا برسی به نقطهی آغازمان...
یادت هست؟
.....
نه صبر کن ؛
چشمانت تاب دیدن ندارند.
ولی صبر کن،
گوش هایت که توان شنیدن دارند.
دستانت را به من بده، گرمای آن را براي شبهاي سرد قلبم كه
تو كوهي از يخ بر آن سوار كرده بودي، ميخواهم.
سنگ چين باغچهي مادربزرگ يادت هست؟
همانجا كه احساسمان در هم گره خورد را ميگويم.
به سبزي برگهاي درخت بيد همان باغچه قسم كه....
چشمانت را باز كن . . .
من هنوز همانم
همان مسافر . . .
لرزیدم که "مبادا چینی نازک تنهایی ام ترکی برداشته باشد "..........
امشب ترسیدم، از عشق و گناهی ناکرده که شاید بغض چشمانم هم آن را قبول نکند
قلبم لرزید از اشتباهی ناخواسته که نخست به آن خندیدم
نمی دانم شاید آن لحظه بچه ای بیش نبودم و خود را درگیر بازی بچه گانه ای گمان می کردم
ولی امان از لحظه ای که ترس مانند پتکی بر ذهن کوچکت فرود آید..........
این بار نه .............
نمی دانم مانند آنشب شومم که زندگی ام را به تاراج هوسرانی سپردم و
منجی ها یکی یکی به سراغم آمدند تا ........
یا مانند آن شب که دفترچه ی خاطراتم را به خاطر نگاهی نامحرم دانستم و میان انگشتانم ......
نمی دانی گذراندن این لحظات چه قدر سخت بود.............
میخواهم همین جا بمانم میان چهار دیواری آسمان
هنوز ترس دارم از لحظه ای که صدایت را بشنوم که به خاطر این ....
می دانی؟
امشب می خواستم بزرگترین آرزویم را بگویم ولی...............
نمی دانم شایدبه بزرگترین .......................ببین دستانم لرزانند ،
ببین گوش کنُ بغض گلويم هم فرياد ميكند
و لرزش دستاني كه مينويسد امشب از انگشتاني كه زندگي را زمزمه مي كردند.....
این بار نوبت او رسید ................
این بار نوبت او رسید، تا در قاب کوچک ذهنهايمان جان بگيرد.
این بار چرخ فلك چرخيد و جرخيد، تا رسيد به او كه ميدانم براي هميشه صداي گرمش در
گوشهايمان طنينانداز باقي خواهد ماند.
اينبار وقتي شنيديم كه او به خاطره ها پيوسته ، اول هيچكداممان باور نداشتيم..........
ولي افسوس كه واقعيت داشت ،
هر سايت خبري را كه باز مي كرديم فقط يك جمله جلوي چشمانمان رژه ميرفت؛
"خسرو شكيبايي به خاطرهها پيوست"
و اينبار چه دردناك بود پذيرفتن اين خبر .
آخر هر گاه كه چهرهي او بر صفحهي جادوي خانههامان نقش ميبست ،
همه با نقش او زندگي ميكرديم و با صدايش آرامش ميگرفتيم .........
گوش كن ، انگار هنوز صداي گرم حنجرهاش در قعر زمان جاري است و ميخواند........
.....حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان سادهی بینصيبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.
يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهوارهی بنفش
همين بوسهی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ریرا ...!
من به خانه برمیگردم،
هنوز هم يک ديدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غريب در کوچهْباغِ باران باشد.
و او اكنون به خانه بازگشته است،
و منتظر يك ديدار ساده از همهي آنهايي كه روزي از او شنيدند غريبانه بودن را ............
...حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
و اين بار آسمان چشمان ما از دوري تو براي هميشه باراني ميماند .....
مي داني؟
آخر .....
سالهاست كه ديگر هيچ نامهاي به مقصد نميرسد.
روحش شاد و يادش گرامي


